هوالعلیم بذات الصدور
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل. . .
از همان روزی که فرزندان آدم
- صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید . . .
آدمیت مرد . . .
گر چه "آدم" زنده بود !
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند. . .
از همان روزی که با شلاق و خون
دیوار چین را ساختند . . .
آدمیت مرده بود !
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت . . .
قرن ها از مرگ "آدم" هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت !
. . .
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است !
زنده یاد فریدون مشیری
مخاطب من ! دوست من !
تا حالا چند بار اتفاق افتاده که عملی رو از دیگران ببینی و نکوهش کنی و انجامش رو از خودت بعید بدونی
ولی با گذشت روزگار وقتی زیاد حواست نیست . . . ببینی خودت مبتلا بهش شدی و متوجه نیستی
وقتی فهمیدی چی کار میکنی ؟
سعی می کنی با ربط دادن کارت به اهداف بزرگ اونو توجیه کنی ؟
یا با دلایل به ظاهر زیبا و دهن پرکن خودت رو تبرئه کنی ؟
یا با متشابه ساختن اون به کارهای خوب سعی کنی ماهیتش در نگاه دیگران عوض کنی ؟
یا بی خیال همه چی به سوال درونیت " که چرا تو ؟" جواب ندی و بگذری ؟
یا . . .
یا قبول کنی و راه اشتباه اومده رو برگردی ؟
نظرت واسم مهمه !
بگو !
