به نام مهربانترین
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر . . .
سلام !
چقدر نوشتن پس از سکوتی یک ماهه، سخت به نظر میاد !
عهد کرده بودم هرگز وقت خوانندگان فهیم وبلاگ رو با گفتن از روزمرگی هام، تباه نکنم.
چرا که اعتقاد دارم ما مسئولیم نسبت به تمام ثانیه هایی که چشمهای مخاطبان گرامی به نوشته هامون متوجه است .
اما یه توضیح مختصر شاید خالی از لطف نباشه
مهمترین دلیل
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
این مدت اتفاقاتی گذشت و احوالاتی رو تجربه کردم که کافر نبینه و مسلمون نشنوه !(وبرعکس)
هجوم مسئولیتهایی که به واسطه نیمه مادی من به عهده من بود و از طرفی تراکم ابرهای تیره آشفته حالی و ذهن نابسامان . . . تقریبا رمقی برای اندیشدن نمی ذاشت
منم فراری از این دو با زمزمه
"خواب را دریابم که در آن دولت خاموش هاست"
به فراموشخانه خواب پناه می بردم ولی هرگز آرامشی در اون خاموشی نبود . . .
بگذریم
عصر بود نشسته بودم خیره به گلهای باغچه ، بوی نشاط آور خاک و سبزه ها و گلهای تازه سیراب شده . ..
خدای من ! این همه زیبایی و حال بد ؟؟!!!!!!!
خسته از وضعیت حاکم گله کردم : "تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم ؟"
که شعر مولانا در ذهنم جوشید :
" اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر"
زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر
زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر . . .
اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر...
نا امید اما خصمانه گفتم : مگه میشه بی خیال بود ؟ مگه میشه ؟ من و تنهایی و این همه . . .
آروم گفت :
نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
که لحظه لحظه ترا من عزیز تر دارم
... ترا نگذارم به مهر دارم ...
فکر میکنید چه اتفاقی افتاد ؟ من چی کار کردم ؟
تمام نگرانی ها و دلواپسی ها ، سختی ها و فشارها ، آشفتگی ها و خیالها رو توی یه جعبه محکم گذاشتم و به دستان قدرتمند پروردگار سپردم !
به همین راحتی !
و به قول اون جمله معروف : به تمام مسائلی که آزارم میدادند گفتم من یه خدای بزرگ دارم
و حالا با وجود تمام اون شرایط آروم آرومم
چون حقیقتا خدا از تمام اونها بزرگتره !
شئی اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل بر گشا که عطا آمد ای فقیر
رفت آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر
نمی دونم نظر شما چیه در مورد این تجربه
این کار دلخوش کردن و فرار از واقعیت نیست ، این کار عمل به یه حقیقت ساده اما قدرتمند و معجزه گره که تا امتحانش نکنیم متوجه تاثیرش نمی شیم
عمل به این حقیقت
با تمام وجود
بدون ذره ای تردید در تاثیر شگفت انگیزش . ..
اینم خلاصه این یه ماه
می خوام عیدی بدم . اما فقط اگه حوصله داشتید بازش کنید
این غزل مولانا هدیه منه. دستم به دامنتون!!!! مبادا سرسرکی بخونید !
این غزل رو به آرومی بنوشید. بذارین این می ذره ذره ی روحتون رو مست کنه
هله نومید نباشی که ترا یار براند
گرت امروز براند، نه که فردات بخواند ؟
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر ترا او ، به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنماید، که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را، کشد ،آنگاه کشاند
چو دم میش نماند، ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثل گفتم این را، واگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و زکشتن برهاند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
هله خاموش که بی گفت ازاین می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
