ستایش مخصوص توست . . .
تو مرا امر کردی و من عصیان امرت کردم
تو نهی کردی و من مرتکب نهیت شدم
اکنون . . .
نه کسی است که از عذاب و رسوایی گناهانم ، مبرا و پاک سازد و
و نه صاحب قدرتی که ازو بر دفع عذاب یاری طلبم !
پس با چه وسیله ای رو به سوی تو آورم؟
آیا با شنوایی یا بینایی یا بوسیله زبان معذرت خواهم یا به دست یا پا خدمتی توانم ؟
آیا این قوا و اعضا که مراست ، همه نعمتهای تو نیست ؟
و من به همه آنها نافرمانی تو نکردم ؟
به نام مهربان بزرگوار من !
نگاهی محبت آمیز ، ممکن است پایه و اساس دوستی را بنا کند که سالیان سال پایدار باشد!
بخشش از صمیم قلب ، چنان عشقی بر جای می گذارد که تا ابد در دفتر خاطرات باقی خواهند ماند!
زبانی گرم و شیرین، خانه دوستی را روشن نگاه می دارد و نفوذ ظلمت را غیرممکن می سازد!
قلبی لایه روبی شده از هر گونه گرد و غبار کینه، لازم است تا همچون آینه ای شفاف و صیقلی ، کدورت و عداوت روی آن لغزیده و تاب نیاورد!
مغزی پاک از افکار بیهوده و باطل، باید تا چون راهنمایی برای رسیدن به عشق مطلق ، هادی ما باشد!
چشم های شفاف و تیزبین، لازم است تا همچون چشمه ای زلال به دریای آبی عشق و دوستی پایان پذیرد
گوشهایی شنوا، باید تا خوبی ها را از سویی جذب و ناخوبی ها را از سوی دیگر دفع کند بدین سان عشق راحت تر شنیده می شود
جمع آوری شده توسط فریده نازنینم !
هو
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی !
وقتی دیدم نتوستم خودمو درست کنم و " آ دم " بشم و به ذهنم رسید که یه عالم دیگه درست کنم. شاید توی اون عالم که نمی دونم کجاست و چطوری باید ساختش بشه راحت زندگی کرد.
همین الان این فکر من در کتاب سفیهانه ترین افکار جهان چاپ شد ! ! ! ! !
خسته ام خیلی خسته ! اینقدر شاید تا آخر عالم توی این دنیا بمونم . . .
هو
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است !
مبهوت جریانات ذهنم هستم ! چرا من و چطور ؟
دوران لافها و ادعاهای زیبا و جذاب گذشت . . .
اگر چه هنوز امیدوارم دستی مهربان مرا از آ خواب سنگین این روزها بیدار کند . . . اما
تا کی انکار ؟ تا کی ؟
باید پذیرفت تا راه حلی بدست آورد.
در روز بارها و بارها می پرسم و هل یرحم المخلوق الا الخالق ؟
و هل یرحم المبتلی الا المعافی ؟
و هل یرحم الضال الا الهادی ؟
و هل یرحم المذنب الا الغفور ؟ ؟ ؟ ؟
دوران حرفهای خوب به پایان رسید
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است
وجودم فریاد میزدند " من نبودم . . ."
اما حقیقت آرام میگوید " حیف . . . اما تو بودی "
دلم فریاد میزند " چرا ا ا ا ا ا ا ا ا . . . ؟"
حقیقت آرام میگوید " حیف . . . لرزیدی !"
دوران اندیشیدن و اندشه به پایان رسیده
عامیانه بگو و عامیانه بخواه ! دیگر نباید ادامه داد . . . ار بهشت رانده شدی ! بپذیر ! خوردی ! میوه ممنوعه دردستانت است !
دیگر به پایان رسید ! عامیانه بگو و سربزیر باش تا موعد تو رسد !